۴۹


امروز قند و نباتم یازده ماهش تموم شد، ماه دیگه باید بریم واکسن بزنیم!!!
اوضاع مالی خیلی خرابه، قسطا زیاد، کار ریدمان! محمدم داغونه..
مادرشوعرم هی میاد بالا درفشانی میکنه که بچت ریزه ها، به یه ساله ها نمیره، دندون چرا درنمیاره، دیگه روانی شدم از دستش گفتم بچه من وزنش کم بوده به دنیا اومده، الانم رو نمودارشه، هیکلشم به خودم رفته!
والا عین تو بشکه باشه خوبه!
ببند دیگه دهنتو!
فضول خانوم میاد هر کاغذی رو اپن باشه میخونه، اومده توو آشپزخونه میگه برنج ندارین؟ به محمد بگو زودتر بیاد برین فروشگاه بخرین، بهش گفتم باید پول باشه، وگرنه فروشگاه رو که خودمون میدونیم باید بریم!
خلاصه بزودیه که کاسه ی صبرم لبریز بشه یه چیزی بهش بگم که مدتهاست لایقشه!
تنها دلخوشیم توو این بیابون آویناست.
هنوزم مثل روز اول از اینجا بدم میاد، از اینجا و آدماش..

[ 25 تیر 97 ] [ 10:34 ] [ ••PepinoO •• ] [ نظرات () ]
LastPosts