۴۰

هر چقدرم بخوای از گذشته و آدماش فرار کنی اون بازم پیدات میکنه و یقه تو میگیره، میگه نگاه کن توو چشام، من بهت چسبیدم، راه فراری نیست، بازم منو ببین، بازم از دست آدمای من نفست سنگین بشه، بازم بشکن زیر سختیا و بی رحمیای من..
بازم انگار همون بچم، یه گوشه ی اتاق میشینه و میترسه، از بحثا، از فحش ها، میترسه و توو خودش میمیره.
خسته م، سالی که شروع کردم هر لحظه ش کنار آوینا و عشق جان عالی بوده ولی نمیذارن، نمیشه که بی غم بمونم من.
آرزومه، خواستمه، دعامه که هیچوقت مثل مامان و بابام بچمو آزار ندم، هیچوقت..
بمیرم و بشکنم اما بچم شکستنمو نبینه، هیچوقت هیچوقت..

[ 22 فروردین 97 ] [ 23:06 ] [ ••PepinoO •• ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب