۳۵


این چند وقت همش زود میومد خونه، جلساتشم توو خونه برگزار میکرد، عادت کردم به بودنش، باز داره میره امشب، ترسیدم! نمیدونم چرا، ترسیدم، سردمه و احساس تنهایی میکنم.. 
یه جوره ترسناک.. 
دلم میخواد برم تهران و واسه همیشه پیش مامانم اینا بمونم، خدایا یه کاری کن که بتونیم از اینجا بریم خونه ی خودمون، شهر خودم، مردم خودم.. 
خسته شدم از اینجا.. 
خیلی خسته، دیگه تحمل تنها موندن باهاشون رو ندارم.. 
خدایا چهار سال شد.. 
جز نزدیک مامانم بودن آرزویی ندارم.. 

[ 6 آبان 96 ] [ 21:32 ] [ ••PepinoO •• ] [ نظرات () ]
LastPosts