تبلیغات
.:. بیمــار خنــده های تــوام .:. - ۳۴
۳۴

یکی از اون جاهایی که از خودم بدم میاد اینجاست، دقیقا توو یه همچین روز و همچین حالتی.. 
ناراحت نیستم، دلم نگرفته فقط یکم غمگینم، یکم غمگین!! در حد افسوس خوردن.. 
مطمئنم خونه ی مادربزرگم همه در حال گریه کردن و غصه خوردنن.. 
من اما هر چقدر فکر میکنم و به اون ته مهای وجودم رجوع میکنم فقط میتونم بگم خدا بیامرزتت بابا حسن.. 
حالا که اسمشو بردم دلم یه کوچولو لرزید.. 
متنفرم از اینکه بگم من هیچ خاطره ی برجسته ای از پدربزرگم ندارم که حالا بهش فکر کنم و جای خالیشو حس کنم.. 
میدونم اگه یه روز مامانم اینا رو بخونه خیلی غصه میخوره ولی حقیقته من اینه.. 
صبح ساعت هفت و نیم آقا رضا زنگ زد به گوشی محمد، بهش خبر داد ولی محمد تا الآن به من نگفته.. 
میدیدم چطور این دست و اون دست میکنه و دستپاچس.. 
از همون اول که گفت آتی شماره ی خالته، فهمیدم، کی برای دادن خبر خوش صبح سحر زنگ میزنه؟! 
لباس مشکی پوشیدم، دلم میخواست پیش خاله م بودم تا آرومش میکردم، باباشو خیلی دوست داشت، خیلی.. 
خدا بیامرزتت بابا حسن.. 

[ 17 مهر 96 ] [ 11:43 ] [ ••PepinoO •• ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب