تبلیغات
.:. بیمــار خنــده های تــوام .:. - مرا بنده ی خود کرد..
مرا بنده ی خود کرد..

قدیما یه زندایی داشتم که حتی اسمشم یادم نیست، تنها چیزی که ازش به خاطر دارم یه تربیته، یه ادب آموزی..
هنوز مدرسه نمی رفتم کنار سینک ظرفشویی وایستاده بودم و اونم داشت ظرف میشست، گفتم آب می خوام، گفت بگو لطفأ..
خیلی وقته که دیگه زنداییم نیست و من چهره شم فراموش کردم ولی هر وقت تقاضایی دارم یاد حرفش میفتم و میگم لطفأ..
دیروز زهرا اومد بالا، وقتی وارد شد در رو پشت سرش بست، گفت زندایی ببین در رو بستم، با یه شوقی این حرفو زد و انقدر دنبال جلب رضایت من که بارها بهش تذکر داده بودم بود که ناخودآگاه یاد زندایی خودم افتادم و تنها خاطره ای که ازش دارم..
خوشحال میشم اگه منم حتی با همین یه دونه خاطره توو ذهن زهرا بمونم، ممکنه یه چیز ساده و‌پیش پا افتاده به نظر بیاد ولی تاثیرش موندگاره..
زنداییم با همین یه جمله ش منو تربیت کرد..

[ 25 شهریور 95 ] [ 12:54 ] [ ••PepinoO •• ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب