تبلیغات
.:. بیمــار خنــده های تــوام .:. - ...
...

توو پارک کوهستانم، دور تا دورم آدمایی نشستن که نمیشناسم، علاقه ایم به شناساییشون ندارم، به آسمون نگاه میکنم، به ماه، به دریاچه ی خالی ه کنارم، نفسمو مثل پوووف بیرون میدم و فکر میکنم کی تموم میشه که برگردیم خونه، بهم خوش نمیگذره..
فکر کردم اگه یهو نسیم میومد از پشت میزد توو کمرم و میگفت اینجایی که خره! از خوشی میترکیدم، حالم خیلی عوض میشد، شاید به ثانیه نمیکشید..
یا ندا با اون کیف بزرگش خودشو جا میکرد کنارم و میگفت چیه غمبرک زدی؟ پاشو بریم راه بریم چیزززی!!
رویای خوبیه، چشامو که باز میکنم هنوز منم میون جمع آدما، هنوز تنهام..

[ 25 خرداد 95 ] [ 23:52 ] [ ••PepinoO •• ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب