تبلیغات
.:. بیمــار خنــده های تــوام .:. - هاشم!
هاشم!

پست گذاشتنم شده عین نون پختن، تا تازس و میاد توو فکرت باید بنویسیش، وقتی میمونه بیات میشه، هیم از سر تنبلی میگی ولش کن بابا چیز مهمیم که نبود بخوای بنویسیش!
توو حموم بودم و یواشکی توو دلم گفتم چقققدر تاریکه! یهو یه آتنا توو مغزم گفت فشار آب کمه فکر میکنی تاریکه
بعد فکر کن من تمام تصمیمات مهم زندگیمو با مشورت اینا گرفتم، یه مشت شنقل توو مغز من زندگی میکنن
خلاصه ما تا هر حرفی توو دلمون میزدیم اینا یه چیزی میگفتن، همینجوری ساکتم نشسته بودیم میگفت آره دیدی اون روز چیکارا کرد؟ دیدی چقدر چیزاس که بهت نگفت؟
یعنی انقدری که من به آتناهای مغزم گفتم به تو چه آخه، تو چرا کاسه داغتر از آشی، اصلا خوب کرد، میشه خفه شی لطفأ! خانوم آقا رفیعی معلم تاریخمون سر کلاس به بچه ها نگفت دخخخختر خفه شو
ما یه همچین دردسرایی ام داریم یعنی!
اهاااا
دیشب همسر دیر اومد و به پاس پاچه خواری از من یه گلدون خرید برام، حالا من اینو دیدم داشتم از خنده میترکیدم، ازین کاکتوس پیوندیاس، بعد شما تصور کن شکل چیه؟ چی بگم که نگی واااا چقد منحرفی؟!!
به همسر جان گفتم خیلی شبیه برج میلاده دستت درد نکنه، اسمشو میذاریم میلاد!
ولی خودم توو خونه هاشم صداش میکنم! آخه برادر من این چه مدل پیوند دادنه، آدم همش میره توو آشپزخونه "چیز" میاد جلو نظرش اصلا یادش میره واسه چی اومده، نکن آقا نکن، دست بردار ازین کصافط بازیا

[ 1 خرداد 95 ] [ 18:59 ] [ ••PepinoO •• ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب