من مانده ام بی دوست..

دلمان نوشتن می خواهد، دوست می خواهد، نمایشگاه کتاب می خواهد، امتحانات سخت استاد کیا و سعادتفر می خواهد، استرس نمره و بی خوابی شبانه می خواهد!
خصلت آدم همینه، همیشه از اون چیزی که داره ناراضیه، یا دلش میخواد دکمه رو بزنه بره خیییییلی عقب یا بره خییییلی جلو، ته تهش مثلأ!
اون روزا که توو محوطه دانشگاه قدم میزدم هی با خودم میگفتم دانشگاه دانشگاه که میگفتن این بود؟! واسه اینجا دوازده سال بکوب درس خوندی؟ واسه این رشته ی جذاب؟ و امروز همون قدم زدنا شده آرزو.
میدونم چند سال دیگه همین رو مبل لمیدنا توو این گرما و پست گذاشتن توو وبلاگم برام میشه خاطره و آرزو، نمیدونم این آدم کلأ حرف حسابش چیه!
گفتم دلمان دوست می خواهد!
دوست خییییییلی واژه ی بزرگیه از نظر من، انقدر بزرگه که من فقط تونستم دو تاشو توو زندگیم جا بدم..
جدا از دوستای مجازیم، دکی و ندا و سعیده که اگه پیش هم بودیم قشنگ پنج تا "دوست" داشتم..
حالا چرا اینا رو گفتم..
خواستم بگم من شخصیتی که کنار دخترای تیم محمد پیدا میکنم رو دوست ندارم، خیلی وقتا خودمو نمیشناسم و جالبه دقیقأ همون آدمی میشم که ازش بدم میاد!
تمام سعیمو میکنم که از زندگیم براشون چیزی نگم ولی بعضی وقتا آدم انقدر تنها میمونه که دلش میخواد وقتی به یکی میرسه فقط براش حرف بزنه، اونم منه کم حرف!
خانوم لیدر بودن سخته! خصوصأ اینکه خودتم کار نکنی و خیلیم به بالا پایینش وارد نباشی، یهو یه حرفی میزنی و بعد پشیمون میشی!
من دلم دنیای خودمو میخواد، دوستای خودمو، که منو میشناسن، میدونن پشت هر حرف من چیه، میدونم پشت هر اشارشون چیه..
من آدم دوست جدید پیدا کردن نیستم، من میچسبم به همون چند نفری که میفهمنم و چقدر سخته که ازم دورن..
دلم پر بود که بگم حتی دلم خواسته با جاری هم رفیق شم، مثلأ چشمامو ببندم و به تفاوت سیستمامون فکر نکنم، به شهریوری بودنش! ولی بعد از یکی دوتا پیام بازم از حرکتم پشیمون میشم، همیشه باید حسی که از اولین لحظه ی دیدار از کسی گرفته میشه رو جدی گرفت..
یک نففففس عمیق‌!
بازم یه چیزی ته دلم مونده که یکم اندوهه و یکم گرمازدگی! خوب میشم، مثل همیشه..

[ 17 اردیبهشت 95 ] [ 10:53 ] [ ••PepinoO •• ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب