الی به من آموخت..

این حجم از وابستگی عذاب آوره، سه شب محمد خونه نبود و عین این سه شب رو من چیزی که اسمش رو بذاری غذا نخوردم!
دیشب یکم ماکارونی درست کردم که امروز نصفه بیشترشو ریختم جلوی مرغا، پریشب تا چهار صبح بیدار بودم و خوابم نمی برد، نه دلم میخواست برم بیرون نه میخواستم کارای عقب موندمو انجام بدم.
امروز صبح که برگشت انگار شدم یه آدم دیگه، پا شدم چای دم کردم، مرغ گذاشتم بیرون، برنج خیس کردم، رفتم از بالا تخم مرغ آوردم که برای ناهار ته چین بپزم.
در حالی که دیشب اصلأ حس اینو نداشتم که برم از سوپری نون بخرم و همبرگر بخورم.
حال بدیه، عادت خیلی بدیه که آدم نسل به نسل از زنای فامیلش به ارث می بره، عادت برای دیگران زندگی کردن..
حالا دیگه از الی که تنهایی میشینه برای خودش مرغ زعفرونی درست میکنه و میخوره تعجب نمیکنم بلکه بهش غبطه میخورم، اینکه آدم خودش رو توو اولویت همه چیز قرار بده داستان مهمیه..
خلاصه که امروز نفسم تازه شد، قلبم دوباره زد و خونمون بازم گرم شد..

[ 24 فروردین 95 ] [ 11:15 ] [ ••PepinoO •• ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب