تبلیغات
.:. بیمــار خنــده های تــوام .:. - حرف و حرف و حرف
حرف و حرف و حرف

این چند روز تهران بودم، با عشق جان رفتیم و ایشونم ماشین رو عوض کرد، نقره ایه و آپشناش بیشتره، مادر شوهر میگه برو به اسم خودت کن که دیگه نفروشتش، نظر منم اینه که اینو نگه داریم و پولامون رو جمع کنیم برای خونه خریدن
حالا قرار شده عشق جان و برادر همسر یه زمین مشترک بخرن و اینجوری سرمایه گذاری کنن، اولش که بهم گفت مخالفت کردم، بعد که فکر کردم دیدم حق با همسره
تهران که بودم با مامان رفتیم شلوار و مانتو خریدم، مانتوم خیلی خانومانس، محمد خوشش اومد، میگه از وقتی زن من شدی سلیقه ت خوب شده!!خودشیفته خان!
دیر وقت حرکت کردیم سمت یزد، عشق جانم میگفت با من حرف بزن خوابم نبره، بهش گفتم این خانوما که توو تیمتن و تا دیر وقت میرن مشاوره و فالو و هیچوقت خونه نیستن شوهراشون چجوری راضی میشن، چیزی نمیگن؟ گفت خب اونام اومدن مشاوره شدن، میگم اگه من شوهر بودم نمیذاشتم زنم انقدر بیرون بمونه و کار کنه و خسته بشه، در کمال تعجب دیدم که گفت منم نمیذارم تو تا دیروقت بیرون باشی و با مردا کار کنی!، گفتم وااااقعأ؟؟؟! گفت آره و این از شوهر روشن فکر و آسون گیره من بعید بود!! دروغ چرا از حرفش بدم نیومد، آدم ناخودآگاه دوست داره عشق جانش سرش غیرتی باشه، حالا کافیه دایرکتاش بدونن آقای لیدر خودش دوست نداره خانومش کار کنه، فککک کن!!
مامان جونم امروز رفت راهیان نور، روز آخری که تهران بودم با مامان رفتیم خونه ی مامانی که ببینیمشون، دایی سعیدم دم در بود و داشت ماشینشُ تمیز می کرد، باباحسنم اومد بیرون، میخواستن برن شاه عبدالعظیم، مامانی گفت شمام بیاین بریم، مام از خدا خواسته پریدیم توو ماشین و د برو که رفتیم، توو راه جیگر زدیم و رفتیم زیارت، موقع برگشت گم شدیم، قشنگ یه دور کامل دور حرم چرخیدیم تا دایی سعیدو پیدا کردیم، حسابی با مامان و مامانی خندیدیم و خوش گذشت، باباحسنم خیلی لاغر شده، ان شاالله خدا همه ی مریضا رو شفا بده
اینکه دیشب خوابِ ثنا (میس ناصری) رو دیدم نمیدونم دلیلش چی بود!! واااقعأ نمیدونم، جالب بود با ندا کلاس داشتیم، کتابم نداشتیم!، کلاسم رو پشت بوم خونه ی مامانم اینا برگزار میشد!!، آقا درِ پشت بومُ بسته بودن و من و ندا رو راه نمی دادن، منم دزدکی نمیدونم از کجا رفتم توو!!، هی به بچه های کلاس میگفتم موضوع چیه، تحقیق راجع به چیه، هیچکس هیچی نمیگفت، منم سگ شدم گفتم گور باباتون، چادرمو محکم گرفتم و حرصی از پله ها رفتم پایین، محمدم بود توو کلاسا! اونم هیچی نمیگفت، خلاصه نمیدونم چی شد دوباره برگشتم رو پشت بوم، پلیس اومده بود، استاد میگفت کجا رفتی شهرداری رو فرستادیم دنبالت!، حالا این وسط ثنا و شوهرشم بودن هی میگفت دیزنی میخواد فیلم منو بسازه، دوتا شخصیت دیگه بسازه بعدش منو میسازه! منم فک کنم خیلی باهاش رفیق بودم، چون هی میگفتم خیلی خوبه و قربون صدقش میرفتم!!
خدا خودش به خواب های من سامان بده، ان شااااالله
کاپی نکنید، ما کار کاپی نمیخوایم، سعی کنید جوری بخونید که دو ده بیس شصتا پرودیوسر همزمان روتون کار کنن، زنده باد شررررام

[ 13 اسفند 94 ] [ 12:44 ] [ ••PepinoO •• ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب