تبلیغات
.:. بیمــار خنــده های تــوام .:. - یک شب و هزار خاطره..
یک شب و هزار خاطره..

دیشب محمدرضا مشارکت اولشُ زد و قرار شد بهمون شام بده، داشتم آماده میشدم، یه نگاه به جورابام انداختم و یهو پرت شدم توو یه خاطره..
تولد بود، حافظه ی قویترم میگه تولد محمد تقی بود، حافظه م کاملأ مطمئن نیست!، گفتن تولد توو سفره خونس، باید کفشامونُ دربیاریم، وسط راه بودیم که فهمیدیم!!
یه تصویر رو خوب یادمه..
نسیم و سپیده دم در مغازه واستاده بودن و جوراباشون رو عوض می کردن، جورابِ نو خریده بودن..
نرفتیم سفره خونه، تولد توو رستوران خاتم بود..
از سفر توو خاطراتم برگشتم، جورابمُ عوض کردم، کار خوبی ام کردم چون این بار واقعأ رفتیم سفره خونه..
این همش نبود، دختر کناریم اسمش ندا بود، آهنگی که پخش می شد "من ماندم تنهایِ تنها.." که میثم همیشه می خوند و داستانِ "گوجه فرنگی" که همه میدونن واسه پرستات خوبه! یادش بخیر..
 تمام دنیا دست به دست هم میدن تا من بهترین روزایِ زندگیم رو فراموش نکنم..

[ 18 دی 94 ] [ 17:39 ] [ ••PepinoO •• ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب