ندارد..


باید بیست و هشت سال از عمر آدم بگذره تا بفهمه سادگیِ بچه گانه جاش توو همون روزای رنگی و شاده که خیلی وقته گذشته..
با دلِ شاد زنگ زدم به خونمون تا با بابام حرف بزنم، که یه وقت دلش نگیره، نگه دخترم فقط وقتی مامانش هست به خونه زنگ می زنه..
حال و احوال میکنیم، میگه زندگیت خوبه؟ راضی هستی؟، میگم آره، میگه محمد اخلاقش خوبه؟ خوش میگذره؟، میگم آره خوبه، میگه ولخرجی میکنه؟، میگم نه ولخرج نیست، توقع دارم بگه آفرین، توو این دوره زمونه بهتره پس انداز کنین و به فکر باشین، ولی در عوض قهقهه میزنه، یه خنده ای که میشناسمش، معنیش اینه که میدونستم آب از دستش نمیچکه و من دلم می گیره..
که چقدر بچه م، که چرا فکر میکنم اگه راستِ همه چیز رو بگم کار خوبی میکنم..
اینکه فکر کنی همه ی دنیا منتظرن تا تو برگردی و بگی اشتباه کردم و گه خوردم که با دوست پسرم ازدواج کردم ته بدبختیه..
از مادر شوهر باید بکشم از عزیزانمم..
من که از بدو تولد به دنیا گفتم بیخیااااال، بازم میگم..
فقط از خدا میخوام محمدم انقدر موفق بشه و مایه ی افتخارم که ریز و درشت آدما چشمشون در بیاد، الهی زنده باشم و اون روز رو ببینم، قلبم هر روز میشکنه و من هر روز میگم بیخیال درست میشه..
لعنت به من اگر دیگه حرف راستمُ به کسی بگم.. 

[ 28 آذر 94 ] [ 21:58 ] [ ••PepinoO •• ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب