تبلیغات
.:. بیمــار خنــده های تــوام .:. - درد و دلِ تازه!
درد و دلِ تازه!


دیروز خونه ی مادر شوهر شله زرد پزون بود، این چند روز که محمد نبود من می رفتم پایین، هم یکم کمک می کردم هم شب اونجا می خوابیدم که تنها نباشم، بارها خواستم نرم پایین ولی محمد و مادر شوهر اصرار میکنن که برم  پایین و تنها بالا نباشم و..
روز چهارشنبه خواهر شوهرم اومده بود که کمک کنیم و کارای شله زرد رو انجام بدیم، اون روز کلأ خودشو گرفته بود، شایدم چون بارداره دردی چیزی داشت، به هر حال اصلأ تحویل نگرفت و در حالی که من تنها رو مبل نشسته بودم یه متکا گذاشت جلوی تلویزیون و با دخترش خوابید!، هزار بار خودمو لعنت کردم که واسه چی هی خودمو سبک میکنم و می رم پیششون، منم تلفن رو بهانه کردم و گفتم می رم بالا.
نشسته بودم که مادر شوهر اومد بالا و گفت بیا پایین آش بخور، اون موقع که من اومده بودم بالا اونا رفته بودن واسه شله زرد ظرف بخرن و برخورد خواهر شوهر رو ندیده بودن، منم باز گفتم عیب نداره این بنده خدا با این پا دردش اومده بالا بذار برم یه وقت ناراحت نشه.
تمام برنج های شله زردو پاک کردم تا شد دیروز، محمد شبش زنگ زد که امشب راه میفتم فردا صبح زود می رسم، منم صبح ساعت شش و نیم پا شدم رفتم بالا، خلاصه محمد ساعت هفت و نیم رسید و باهم خوابیدیم تا ده و نیم یازده.
آماده شدم رفتم پایین، یه دور شله زرد ته گرفت و قابلمه رو خاموش کردن و ظرفشو عوض کردن، منم با دختر خاله ی محمد قابلمه رو بردیم توو حیاط و تهشو با سیم شستیم، رفتم از مادر شوهر بپرسم سیم کجاست، اومد توو حیاط، چنتا اسکاچ و سیم کثیف کنار باغچه بود، من فکر کردم دلش نمیاد با اینا ظرف شله زرد رو بشوره، آخه واسه خیلی چیزا میگه من دلم نمیره این کارو کنم، با این آب بخورم، اینجوری برم حموم!، منم واسه همین رفتم ازش پرسیدم که شاید بخواد یه سیم نو بده!!، برگشت جلوی دختر خاله محمد گفت من به آتنا گفتم که سیم اینجاست!، منم گفتم نمیدونستم اینه!
هیچی اینو شستیم و بردیمش پایین، محمد بیدار شد یه سر اومد پایین، به مامانش گفت برام نشاسته درست کن، روز قبلش مادر شوهر وقتی میخواست گاز رو روشن کنه گفت این کبریتا به درد نمی خوره روشن نمیشه، یه فندکی که باهاش سیگار روشن میکننم کنار گازشون بود و با هزار بدبختی با اون گازو روشن کرد!،حالا مادر شوهر به من گفت کتری بذار جوش بیاد واسه محمد نشاسته درست کنم، بلدی گازو روشن کنی؟، فک نکنم با هیچکدومش بلد باشی!، اینا رو با یه لحن مسخره میگفت، در حالی که خاله های محمدم توو آشپزخونه بودن، منم حرصم گرفت، توو روی دخترخالش گفتم والا من که بلدم گازو روشن کنم ولی با این وسائل فکر نکنم چیزی روشن بشه!
یه کبریت دیگه پیدا کردم و روشنش کردم، اونوقت اومد گفت آره با اونا که روشن نمیشه، از این استفاده کن!
یعنی کارد می زدی خونم در نمیومد، این چند روزی که پیشش بودم و تنها بودیم هی باهاش حرف می زدم، می گفتم می خندیدم‌، کمکش می کردم ظرفا رو بشوریم، از ماهی آب پزش که نه شوهرش نه پسرش نه دامادش لب نزدن تعریف کردم و تا تهش خوردم، چون مثل مامانم می دیدمش و میگفتم بیچاره این همه زحمت میکشه ولی هیچکس قدرشو نمیدونه و یه تشکر خشک و خالی ام ازش نمیکنه، بذار من آدم باشم و بهش محبت کنم ولی تازه فهمیدم نه بابا، این احتمالا فکر میکنه من توو خونمون هیچی نخوردم که غذاهاشو با لذت می خورم و تشکرم می کنم!!
دیروز سر سفره هی به محمد می گفت هوای زنت رو داشته باش، آتنا دستتو دراز کن هرچی میخوای بردار، ما اهل تعارف نیستیم!
کور بشم اگه دروغ بگم که دیروز که خاله هاش نبودن سر سفره هی بهم می گفت آتی بخور!!! اینو بخور اونو بخور!
یعنی ریدم توو روح آدم جوگیر!
خیلی از حرکات بچه گانه و مسخره ی یه زن پنجاه و خرده ای ساله حالم بهم خورد! دیده بودم بچه ها چشمشون به بچه های فک و فامیلشون که میفته بچه های همسایشون رو مسخره و ضایع میکنن که مثلا جلوی بچه های فامیلشون عزیز بشن و باحال جلوه کنن ولی ورژن عاقله زنش رو توو عمرم ندیده بودم که شکر خدا اونم دیدم!
زندگی منم عین قهوه خونه ی مشت قنبره، پر از آدمای جذاب و شگفت انگیز! دیگه از چشمم افتاد، کاش مجبور نبودم اینجا زندگی کنم، کاش بشه زودی اوضاع محمد خوب بشه و بتونیم یه خونه ی کوچولو بخریم و از اینجا بریم، من آدمی ام که زود خر میشم، با یه لبخند، با یه روی خوش، ولی فراموش نمیکنم، میخوام مثل آدم به یکی از نزدیکانم اعتماد کنم و کنارش خودم باشم ولی خداروشکر هیچکس لیاقتشو نداره..
اینم از درد و دل امروز..

[ 20 آذر 94 ] [ 16:17 ] [ ••PepinoO •• ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب