الکی مثلأ اینترنت ممنوعه!

صبح که از خواب بیدار شدم امروز رو روز بدون اینترنت نامگذاری کردم!، یعنی فقط کافیه اسم ممنوعیت بیاد تا آدم نسبت به اون موضوع حریص تر بشه!، کلأ خصوصیت انسانیه دیگه..
برادر همسرجان صبح رفت، نفس سرما خورده و فردام یه سمینار بزرگ داره و واسش خیلی مهمه، بهاری اینام بعد از مدتها میان توو جمع.
دیشب عمه مهری عکس محمد طاها و محمد مصطفی رو برام فرستاد، چقدر محمد طاها جیگر و خوردنیه آخه خدا، حیف که همش عین کوالا می چسبید به مامانش و بغل هیچکس نمی یومد، فقط وقتی داشت شیر می خورد بی دفاع بود و می شد بوسش کرد!!
مسخرس ولی دلم میخواست که اونجا و کنارشون باشم، دیدن مهسا و آتوسا و زهره خیلی خوب بود.
حرف زدن و مرور خاطراتمون با عمه مهدیه ام که حالا شمال زندگی میکنه و دوتا بچه داره خیلی دلنشین بود.
و دیدن محمد..
نشناختمش، تپل شده بود و فقط چشماش چشمایه همون پسر شیطونی بود که منو ترک دوچرخه ش سوار می کرد و از سرازیری با سرعت پایین میومد، جذاب شده بود ولی اون پسر بچه ای نبود که ازش جدا شدم.
شاید همینم باعث شد حس کنم همبازیه بچگی های من خیلی وقته که از اینجا رفته..
بهترین دستاورد ماجرا این بود که بابا دیگه مثل قبل تنها نیست، همین..

[ 8 آذر 94 ] [ 11:42 ] [ ••PepinoO •• ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب