تبلیغات
.:. بیمــار خنــده های تــوام .:.
۶۴


دیشب بعد از مدت ها دوتایی با مل مل رفتیم سینما، ساعت هشت و نیم اومد دنبالم و منم آوینا رو گذاشتم پیش مادر شوهر و‌ د بدو که رفتیم، دوست مل مل و خانمش هم همراهمون بودن، ردیف آخر نشستیم، هی غر زدم که ردیف آخر مال اوناس که میخوان بخوابن! فیلم بینا ردیف وسط میشینن!!
برای اولین بار حین فیلم دیدن چس فیل! خوردم و چسبیدم به مل مل، خنده هاش، خنده هاش با این فیلم در پیت
عاشقشم کصافطو..
اولش که داشتیم میرفتیم عذاب وجدان داشتم دلم گرفته بود که میخوایم آوی رو بذاریم و‌تنها بریم، هی فکر میکردم نکنه گریه کنه، دلش برای من تنگ بشه!!! دیگه از وسطای فیلم به خودم گفتم ریلکس کن بابا، مادر شوهر مربی مهدکودکه نگران نباش، به آوی بد نمیگذرونه، حالم بهتر شد و‌ به لذت بردن از دو‌نفری بودنمون پرداختم!
توو راه برگشت از کوچه پس کوچه ها میرفتیم و مل مل برام میگفت کجاها خونه ها قیمتش مناسبتره، کجا نوسازه و کجا قدیمی ساز، قرار شده زمینی که با اسی شریکن رو بفروشن، با پولش ان شاالله بتونیم خونه بخریم، به امید خدا..
نزدیکای خونه بودیم که مادر شوهر زنگ زد که بیاین که آوی داره اذیت میکنه، ساعت یازده و‌ نیم بود دیگه، رسیدیم جلوی خونه دیدیم عشقم توو بغل مادربزرگشه و دم درن، دلم براش پر کشید، بغلش کردم جوجه رو بوس بوسیش کردم، چقدر سخته مادر بودن..
دیروز ظهر مل مل توو واتساپ عکس خودشو فرستاد برام به به و چه چه که من چقدر خوشتیپم و ببین چه کار خیری کردی که خدا منو بهت داده
خلاصه که آره و اینا! به قول ژاله!!
راستی مل مل توو ماشین واسمون بندریم میرقصه، با یاس هم هوار هوار میکنه، فرمونم ول میکنه دست میزنه، شوهر خل و دوستداشتنی من
خوب بود دیشب، خیلی خوب

[ 18 مهر 97 ] [ 13:18 ] [ ••PepinoO •• ] [ نظرات () ]
۶۳


میاد توو بغلم و‌ سرشو میذاره رو شونه م و با دستای کوچیکش میزنه رو کمرم، یعنی توام بزن
آخه من قربون تو برم جوجه م
یه شیشه آب کوچولو‌ داره توو یخچال، دادم دستش بازی کنه، با سر و صدا اشاره میکرد که درشو باز کن، باز کردم و بهش دادم، راه میرفت و گلای فرشُ آب می داد
میگم آوووووینا، با مماغش موش میشه و دندوناشو نشون میده، یکی از دندونای بالاشم داره در میاد، آوینا سه دندون من

[ 4 مهر 97 ] [ 12:54 ] [ ••PepinoO •• ] [ نظرات () ]
۶۲


آینده، آینده، آینده..
ترسناکه..
با خودم فکر میکنم میدونی چقدر آدم کشته شدن تا این کشور حفظ بشه؟ یادته شاه عباس رو که زن و بچه شو انداخت توو دریا تا دست بیگانه ها بهشون نرسه..
میدونی از هزاران سال پیش چه بزرگ مردایی جون دادن ولی یه وجب از خاک کشور رو ندادن؟؟
جواب خودمو میدم..
من اون آدما نیستم
من نمیخوام جونمو بدم، بسه هر چقدر سختی کشیدیم و حسرت خوردیم، دلم نمیخواد توو این وضعیت بمونم.
میترسم
از آینده ی بچه ی بی گناهی که دعوتش کردم به این زندگی میترسم..
نمیخوام فکر کنم روزهایی که گذشت خوبترین روزای عمرم بوده، نمیخوام این قحطی و این سختی و این بدبختی رو ببینم..
خوب نیستم
خیلی فکر توو مغزمه
خوش به حال اونا که فقط مسئولیت خودشونو دارن..
آدمِ تنها بی دغدغه تر غرق میشه..

[ 3 مهر 97 ] [ 13:59 ] [ ••PepinoO •• ] [ نظرات () ]
۶۱


آوینا خوابیده، بهترین فرصته که یکم به خودم برسم، جمعه ای رفتیم علی آباد، اونجا حسابی سرسبز و‌ خنکه، من عاشق دار و‌ درختم، آوینام خیلی خوشحال بود، برای اولین بار بود که خانوم خودش بال و بازو میخورد و قشنگ لباسای خودش و مانتو و شال منو چرب و چیلی کرد.
بدم میاد از با دست غذا خوردن، از دستای چرب!!!!
توو راه برگشت آوینا توو بغلم خواب بود، یادم اومد پارسال این جوجه توو دلم میخوابید، صداش میکردم «دریا بندری»
چه زود گذشت
دیروز داشتیم‌ تلویزیون نگاه میکردیم باهم، سیگنال هی قطع میشد، هربار که تصویر میرفت آوینا با جدیت بر میگشت منو نگاه میکرد، فکر می کرد من خاموشش میکنم
خندم‌‌ گرفت از کارش، گفتم بوخودااا من نیستم مامان، خودش قطع میشه، دو سه بار دیگه م که قطع شد اومد از رو زمین کنترل رو برداشت برد پیش خودش
حالا وقتی قطع میشد کنترلو نگاه میکرد
و اینگونه من تبرئه شدم..

[ 27 شهریور 97 ] [ 11:24 ] [ ••PepinoO •• ] [ نظرات () ]
۶۰


عکسای قدیمی رو می دیدم
بزرگترین اشتباه زندگیم نازک کردن ابروهام بوده، آخههههه این حجم از زشتی بی سابقه بوده، هیچکسم نمیگفته بهم چه ریده آرایشگر؟!
سه تا فیلمم از عروسی ندا بود، چقدر چقدر چقدر خوش گذشت، دیدن اون لحظه ها شادم میکنه، خیلی شاد..
و دیدن عکس های قبل از ازدواجم با محمد..
همش مغزم میگه توو این روز بود یا توو این روز..
چقدر خوشحاله چشمام، چقدر ساده س دختره توو عکسا..
دیدنشون حالمُ بد میکنه، دیدن عکسای عروسیم حتی..
فقط عکسای سه تاییمون رو عشقه، عکسای زیرخاکی، عکسای قم برفی، عکسای آتی و ندای بعده مختار..
خلاصه که جوانی کجایی که یادت بخیر..

[ 21 شهریور 97 ] [ 17:50 ] [ ••PepinoO •• ] [ نظرات () ]
۵۹


همسر میگه اگه جوجه رنگی بود شش ماه از آوینا بزرگتر بود، فکر میکردم یادش نیست، فکر می کردم رفتنش خیلی عذابش نداده..
وقتی این حرفو زد شوکه شدم..
مرد تودار من..

ظهر که اومد گفت یه تصمیمی گرفتم، گفتم چی؟ گفت صبح قبل از اینکه بیدار شی برم سرکار، صبحا خیلی خطرناکی

[ 20 شهریور 97 ] [ 19:53 ] [ ••PepinoO •• ] [ نظرات () ]
۵۸


دیشب بد خوابیدم باز، آوینا مدام نق نق میکنه این روزا و‌ هرجا میرم دنبالم میاد و‌ میخواد بغلش کنم.
بچه داری یا خیلی مشکله یا من خیلی کم تحملم و اعصابم نمیکشه، وقتی گریه میکنه میخوام سرمو بکوبم توو دیوار، الکی گریه میکنه، فقط اداشو درمیاره و کل روز همین کارو میکنه.
صبح با خودم فکر کردم دلم میخواد یه ساک کوچیک جمع کنم و از در پشتی فرار کنم، من آدم تحمل کردن این همه سر و صدا نیستم!
محمد زنگ زد که صبح چت بود؟ گفتم خسته م دلم میخواد ول کنم برم!!! میگه کجا؟؟؟؟! گفتم یه سفر خارجه ای جایی، تجدید قوا کنم برگردم!!!
میگه هرجا بری آوینام میاد
به عنوان اولین ننه ی فراری از بچه اسممو توو تاریخ ثبت میکنن

[ 20 شهریور 97 ] [ 11:27 ] [ ••PepinoO •• ] [ نظرات () ]
۵۷


دیشب خوب نخوابیدم، شبایی که اینجوری آوینا هزاربار بیدارم میکنه و شیر میخواد میخوام خودمو بکشم!
صبح که از خواب بیدار میشم عین هاپو کومار اول از همه پاچه ی همسرو میگیرم و راهیش میکنم سرکارش
دیشب خانوم ساعت نه شب خوابید، ما اومدیم یه فیلم ببینیم، چهل و‌ پنج بار بینش بیدار شد شیر خورد.
خب بگیر بخواب شیرخوار بچه، یه عمره میخوام از شیر شب بگیرمش ولی منو این همه زنیت مگه توو یه اقلیم میگنجه!
الانم خانوم عین خرس پاندا یه گوشه خوابیده واسه خودش، ناهارم نداریم!
خسسسسسته شدم دیگه، چرا همه ی کارا رو من باید انجام بدم

[ 18 شهریور 97 ] [ 12:25 ] [ ••PepinoO •• ] [ نظرات () ]
LastPosts
Pages