۱۱

دارم نرمش میکنم، کاکُل اومده وایستاده رو سر عروسکش، یه جوری با تعجب نگاه میکنه انگار من همش توو این خونه داشتم می خوردم می خوابیدم، واااا
خوبه حرف نمیزنه وگرنه چهارتا فحشم می داد، پرنده ی کصااافط من

[ 8 خرداد 96 ] [ 10:44 ] [ آتنــا .. ] [ نظرات () ]
۱۰

۸ سال گذشت، ۸ ساله همدیگرو میشناسیم؟ یه عمره..

[ 7 خرداد 96 ] [ 23:50 ] [ آتنــا .. ] [ نظرات () ]
۹

ماه رمضون رفت و اومد ما هنوز قرآنمونُ ختم نکردیم! چقدر یه آدم میتونه فراخ و وسیع الباستیان باشه؟
متاسفم جدی برای خودم.

[ 6 خرداد 96 ] [ 12:40 ] [ آتنــا .. ] [ نظرات () ]
۸

یه عمر صداش کردیم خاله پوران تا امروز که دیدم رو اعلامیه ش نوشته «توران»..
خدا رحمتش کنه، باورم نمیشه، زن خوبی بود، آش رشته هاش فوق العاده بود، محبتش..
عادت لباس پوشیدنش..
هیچکسم نبود، خاله م نبود، نزدیکم نبود ولی انسان بود، تنها و بی کس بود، انقدر تنها که هیچکس فکر نکرد اسمش شاید چیز دیگه ایه و یه عمره اشتباه صداش میکنیم..
دلم برات تنگ میشه خاله پوران..
جات بهشت باشه..

[ 5 خرداد 96 ] [ 13:16 ] [ آتنــا .. ] [ نظرات () ]
۷

مل مل جان دیشب رفت تهران، امروز سمینار دارن، ما خونه ایم با کاکل جان، دیروز یه مستند نشون میداد از زندگی پنگوئن ها، چقد دلبرن
گفتم مل مل جان پنگوئن میخوام فرمودن که باید توو یخچال نگهش داری، نمیشه عهههه
حالا یکی بخر برام مگه چی میشه خب، خیلی نرم بودن، خیللللی
امروز که همسر عزیز نیست وقتشه بریم با کدوهامون غذا بپزیم، از اونا که کدو و پیاز و فلفل دلمه و مرغ و سیب زمینی و همه چی تووش پخته س، مامانیم درست میکنه، با آلو، خیلی دوس میدارم.
جیگر جونم شیر و بیسکویت خورده و فعلا خسبیده، بریم غذا رو آماده کنیم بیدار میشه، دخمل خانومیه، آی لاویووو دخمل جون

[ 4 خرداد 96 ] [ 11:15 ] [ آتنــا .. ] [ نظرات () ]
۶

صبح دوباره جیگر جونُ نشوندم جلوی دلم و باهم رفتیم خونه ی بهداشت! مامای عزیز تشریف نداشت و دست از پا درازتر برگشتیم خونه، البته توو راه کلی آهنگ فاخر گوش کردیم و خریدم کردیم، دوباره فردا صبح باید لخ لخ کنان بریم که معرفی نامه مون رو بگیریم، فقط دلم میخواد نده!!!
میپرم رو هوا و دیگه بلههههه..
الانم باید برم ناهار پزیده کنم، کتابای جوجو مویز توو یزدبوک تخفیف خورده، دلم کتاب میخواد، فقط یه داستان از کتاب «جایی دیگر» گلی ترقی مونده که اونم گذاشتم واسه روز مبادا بخونم!!!!
گفتم بزرگترین حسرت زندگیم شده نمایشگاه کتاب یا خوب متوجه نشدین؟!!
دیشب همسر عزیز دستشو‌ گذاشته بود رو جیگر جون و اسامی مختلف رو میگفت تا ایشون قدم رنجه کنن با لگد پراکنی موافقت خودشونو اعلام کنن! ایشونم فقط در دو مورد «نوچ» و «دایان» عکس العمل نشون دادن!
آخرم این بچه میمونه بی اسم، باید همون دایان صداش کنیم

[ 2 خرداد 96 ] [ 10:56 ] [ آتنــا .. ] [ نظرات () ]
۵

بعد یهو میبینی وبلاگشو حذف کرده
آخه من چه جوری بدونم حالتُ؟
#هاله

[ 31 اردیبهشت 96 ] [ 11:26 ] [ آتنــا .. ] [ نظرات () ]
۴

الآن من درگیر دوتا ترسم
یک اینکه نکنه بیشتر از این چاق بشم و دکتر چوب توو آستینم کنه!
دو اینکه نکنه رئیسی رئیس جمهور بشه!
یعنی انقدری که من از دعوای دکتر می ترسم از عملیات زایش نمی ترسم!!!
از دیروز ده بیست کیلومتر توو خونه پیاده روی کردم که به چشمش باریک بیام
دکدرای عزیز انقد کصافط نباشید، بذارید آدم هر کار دلش خواست کنه، با تشکر

[ 26 اردیبهشت 96 ] [ 11:25 ] [ آتنــا .. ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب
صفحات وب