تبلیغات
.:. بیمــار خنــده های تــوام .:.
۴۰

هر چقدرم بخوای از گذشته و آدماش فرار کنی اون بازم پیدات میکنه و یقه تو میگیره، میگه نگاه کن توو چشام، من بهت چسبیدم، راه فراری نیست، بازم منو ببین، بازم از دست آدمای من نفست سنگین بشه، بازم بشکن زیر سختیا و بی رحمیای من..
بازم انگار همون بچم، یه گوشه ی اتاق میشینه و میترسه، از بحثا، از فحش ها، میترسه و توو خودش میمیره.
خسته م، سالی که شروع کردم هر لحظه ش کنار آوینا و عشق جان عالی بوده ولی نمیذارن، نمیشه که بی غم بمونم من.
آرزومه، خواستمه، دعامه که هیچوقت مثل مامان و بابام بچمو آزار ندم، هیچوقت..
بمیرم و بشکنم اما بچم شکستنمو نبینه، هیچوقت هیچوقت..

[ 22 فروردین 97 ] [ 23:06 ] [ ••PepinoO •• ] [ نظرات () ]
۳۹

خوبه که رو پروفایلت عکس نیست.. 
این وقت شب دلم چقدر تنها نبودن رو میخواد، تنهایی، تنهایی همیشه هست، کاش بودی، کاش دوستیت بود، خسته م از این بی هم زبونی، از این بی همراهی، خسته م از این همه تظاهر..

[ 2 اسفند 96 ] [ 02:42 ] [ ••PepinoO •• ] [ نظرات () ]
۳۸

با مهدی رفتیم نوتلابار، دشر نوتلا و فندق و بادوم خوردیم، آاااای حال داد، آوینا رو هم بردیم، با اون کاپشن صورتیه دلبرش.. 
توو ماشین همش خواب بود عسلم، الآنم مهدی انقدر راه بردش که خوابید.. 
محمدم داره میره یزد، ما میمونیم چند روزه دیگه، چقدر اعصابم آرومه، چقدر راحتم که اونجا نیستم.. 
ان شاالله بزودی برای همیشه مستقل بشیم و سالی یه بار ببینمشون! 
امید به خدا.. 

[ 22 دی 96 ] [ 20:57 ] [ ••PepinoO •• ] [ نظرات () ]
۳۷

و بالاخره آخرین داستان کتاب «جایی دیگر» رو چند دقیقه پیش تموم کردم، شاید باورت نشه که برای اولین بار خوندن یه داستان بیست سی صفحه ای پنج ماه طول کشید!! 
چهارتا کتاب نخونده دیگه ام دارم که باید بخووونم
چه بسیاااار فیلمای ندیده در هارد جارووو جان
آوینا داری فرصت جیش کردنم به آدم نمیده چه برسه کتاب خونی! ولی لامصب شیرینه، خیلی شیرین.. 

[ 16 دی 96 ] [ 12:10 ] [ ••PepinoO •• ] [ نظرات () ]
۳۶

و آخرین شگفتی زندگیم اینه که بچم توو بغل کس دیگه آروم میشه! 
آخرین پله ی یه پیشونی ریدمان کجاست؟ من رو همون پله وایسادم، تهش اینه یعنی، ته بخت و اقبال من.. 

[ 7 آذر 96 ] [ 00:50 ] [ ••PepinoO •• ] [ نظرات () ]
۳۵

این چند وقت همش زود میومد خونه، جلساتشم توو خونه برگزار میکرد، عادت کردم به بودنش، باز داره میره امشب، ترسیدم! نمیدونم چرا، ترسیدم، سردمه و احساس تنهایی میکنم.. 
یه جوره ترسناک.. 
دلم میخواد برم تهران و واسه همیشه پیش مامانم اینا بمونم، خدایا یه کاری کن که بتونیم از اینجا بریم خونه ی خودمون، شهر خودم، مردم خودم.. 
خسته شدم از اینجا.. 
خیلی خسته، دیگه تحمل تنها موندن باهاشون رو ندارم.. 
خدایا چهار سال شد.. 
جز نزدیک مامانم بودن آرزویی ندارم.. 

[ 6 آبان 96 ] [ 21:32 ] [ ••PepinoO •• ] [ نظرات () ]
۳۴

یکی از اون جاهایی که از خودم بدم میاد اینجاست، دقیقا توو یه همچین روز و همچین حالتی.. 
ناراحت نیستم، دلم نگرفته فقط یکم غمگینم، یکم غمگین!! در حد افسوس خوردن.. 
مطمئنم خونه ی مادربزرگم همه در حال گریه کردن و غصه خوردنن.. 
من اما هر چقدر فکر میکنم و به اون ته مهای وجودم رجوع میکنم فقط میتونم بگم خدا بیامرزتت بابا حسن.. 
حالا که اسمشو بردم دلم یه کوچولو لرزید.. 
متنفرم از اینکه بگم من هیچ خاطره ی برجسته ای از پدربزرگم ندارم که حالا بهش فکر کنم و جای خالیشو حس کنم.. 
میدونم اگه یه روز مامانم اینا رو بخونه خیلی غصه میخوره ولی حقیقته من اینه.. 
صبح ساعت هفت و نیم آقا رضا زنگ زد به گوشی محمد، بهش خبر داد ولی محمد تا الآن به من نگفته.. 
میدیدم چطور این دست و اون دست میکنه و دستپاچس.. 
از همون اول که گفت آتی شماره ی خالته، فهمیدم، کی برای دادن خبر خوش صبح سحر زنگ میزنه؟! 
لباس مشکی پوشیدم، دلم میخواست پیش خاله م بودم تا آرومش میکردم، باباشو خیلی دوست داشت، خیلی.. 
خدا بیامرزتت بابا حسن.. 

[ 17 مهر 96 ] [ 10:43 ] [ ••PepinoO •• ] [ نظرات () ]
۳۳

و.. 
آوینا جونم بیست و پنجم مرداد، ساعت دوازده و نیم ظهر با وزن دو کیلو و چهارصد گرم به دنیا اومد و همه چیز ما شد

[ 3 شهریور 96 ] [ 13:26 ] [ ••PepinoO •• ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب
صفحات وب