۴۵

جنبه نداری کتاب نخون دوست عزیز، بچرخ توو همون اینستا و کووییزت!
یه داستان از کتاب «فرصت دوباره» گلی ترقی رو خوندم، کل ذهنم پاچید توو همدیگه، حالا خوندنه وبلاگ هاله که جای خود داره..
تاثیری که غم داستانای این کتاب و آدماش رو روح و روان من داره هیچی نداره..
فقط کتابه که میتونه اینجوری منو از داخل بریزه پایین، تمام داستاناش راجع به آدماییه که قبل از انقلاب زندگیه راحتی داشتن و بعد هرکدوم یه جوری مجبور به کوچ شدند.
دوس دارم این کتابای لعنتیه آدم کش رو..

[ 30 خرداد 97 ] [ 18:42 ] [ ••PepinoO •• ] [ نظرات () ]
۴۴

مثلأ یه رسمی بود که عشقا هیچوقت مریض نمیشدن، یا مثلأ وقتی بهشون میگفتی پاشو بریم دکتر نمیگفتن نمیخووووواد، دکترم همین داروها رو میده!!!
از دیروز پاهاش درد میکنه، نمیتونه بخوابه، صورتش لاغر شده، بهش گفتم اگر تا فردا خوب نشدی میریم دکتر!
آوینام هنوز دندونش در نیومده، تب میکنه، غر میزنه ولی خبری از دندون نیست، میدونی عاشق چیشم؟
عاشق لبای پر از خنده اش وقتی از خواب بیدار میشه، با لبای محمد میخنده، با چشمای محمد نگاه میکنه و البته با مماغ من ادا در میاره و هیس میگه
خداروشکر که دارمش، بهترین اتفاق زندگیمه، خارق العاده ترینش، البته بعد از محمد!

[ 29 خرداد 97 ] [ 19:20 ] [ ••PepinoO •• ] [ نظرات () ]
۴۳

برای دلارام خوشحال شدم، آدما جایزالخطان، خداروشکر که کنار دخترش و بابای دخترشه..

[ 31 اردیبهشت 97 ] [ 12:23 ] [ ••PepinoO •• ] [ نظرات () ]
۴۲

آوینا امروز واضح گفت «ماما»، عشق من نه ماه و سه روزشه..

[ 28 اردیبهشت 97 ] [ 21:35 ] [ ••PepinoO •• ] [ نظرات () ]
۴۱

میگم بیا به یاد قدیم کیک و نوشابه بخوریم، صدای قهقهه اش...

[ 9 اردیبهشت 97 ] [ 17:08 ] [ ••PepinoO •• ] [ نظرات () ]
۴۰

هر چقدرم بخوای از گذشته و آدماش فرار کنی اون بازم پیدات میکنه و یقه تو میگیره، میگه نگاه کن توو چشام، من بهت چسبیدم، راه فراری نیست، بازم منو ببین، بازم از دست آدمای من نفست سنگین بشه، بازم بشکن زیر سختیا و بی رحمیای من..
بازم انگار همون بچم، یه گوشه ی اتاق میشینه و میترسه، از بحثا، از فحش ها، میترسه و توو خودش میمیره.
خسته م، سالی که شروع کردم هر لحظه ش کنار آوینا و عشق جان عالی بوده ولی نمیذارن، نمیشه که بی غم بمونم من.
آرزومه، خواستمه، دعامه که هیچوقت مثل مامان و بابام بچمو آزار ندم، هیچوقت..
بمیرم و بشکنم اما بچم شکستنمو نبینه، هیچوقت هیچوقت..

[ 22 فروردین 97 ] [ 23:06 ] [ ••PepinoO •• ] [ نظرات () ]
۳۹

خوبه که رو پروفایلت عکس نیست.. 
این وقت شب دلم چقدر تنها نبودن رو میخواد، تنهایی، تنهایی همیشه هست، کاش بودی، کاش دوستیت بود، خسته م از این بی هم زبونی، از این بی همراهی، خسته م از این همه تظاهر..

[ 2 اسفند 96 ] [ 02:42 ] [ ••PepinoO •• ] [ نظرات () ]
۳۸

با مهدی رفتیم نوتلابار، دشر نوتلا و فندق و بادوم خوردیم، آاااای حال داد، آوینا رو هم بردیم، با اون کاپشن صورتیه دلبرش.. 
توو ماشین همش خواب بود عسلم، الآنم مهدی انقدر راه بردش که خوابید.. 
محمدم داره میره یزد، ما میمونیم چند روزه دیگه، چقدر اعصابم آرومه، چقدر راحتم که اونجا نیستم.. 
ان شاالله بزودی برای همیشه مستقل بشیم و سالی یه بار ببینمشون! 
امید به خدا.. 

[ 22 دی 96 ] [ 20:57 ] [ ••PepinoO •• ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب
صفحات وب